باران؟
دیدن بارون از توی اتاق آدم رو وادار می کنه که اگر هم بلد نیست شعر بگه بره دنبال شعر هائی که در مورد بارون گفته شده
منم میخوام برم پیشوازش و شعری از سهراب سپهری شاعر محبوبم بنویسم
واژه را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مرد م شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
البته اگه زیر بارون بودم و خیس می شدم مطمئنا در مورد آفتاب شعر براتون میگفتم
چشمها را باید شست
با فنجانی چای
باران را از پشت پنجره می باید دید...

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟
زير چتر او روانم روشن است .
چشم دل وا مي كنم
قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :
در فضا،
همچو من در چاه تنهائي رها،
مي زند در موج حيرت دست و پا،
خود نمي داند كه مي افتد كجا !
در زمين،
همزباناني ظريف و نازنين،
مي دهند از مهرباني جا به هم،
تا بپيوندند چون دريا به هم !
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .
هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،
چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»
مي كنند از عشق هم قالب تهي
اي خوشا با مهر ورزان همرهي !
با تب تنهائي جانكاه خويش،
زير باران مي سپارم راه خويش.
سيل غم در سينه غوغا مي كند،
قطره دل ميل دريا مي كند،
قطره تنها كجا، دريا كجا،
دور ماندم از رفيقان تا كجا!
همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !
شايد از اين تيرگي ها بگذريم .
ره به سوي روشنائي ها بريم .
مي روم، شايد كسي پيدا شود،
بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟
امیدوارم همیشه دلاتون بارونی باشه...









